سیل

سیلنوشت – سفر به لرستان، روز پانزدهم

روزپانزدهم ۹۸/۱/۲۷

خدا سیدعماد را از من نگیرید. ایضا از محله حصیرآباد. سالهاست مسجد را کرده پایگاه محرومیت‌زدایی! میراث پدر است.
چندروزیست من را هم تحت پوشش گرفته؛ چای و حمام و.. براه است.
تا ظهر علاف حاج حسین یکتا بودم! قرارمان بر رفتن به تپه‌های الله‌اکبر بود. در غرب سوسنگرد.
چند روستا رفته زیرآب. ۳عشیره به دامنه تپه‌ها پناه بردند. به فاصله یک کیلومتر از هم!
حاضر نیستند کنار هم باشند! دعوای قبیله‌ای و…
همین امدادرسانی را دشوار کرده.
و جمعیت امام‌رضایی‌ها قصد زدن کمپ دارند.
یکتا راه فرعی پیدا کرده. ۲ساعتی شد. بااینحال قایق‌های نیرو دریایی…! هم هستند.
بعداز ناهار رسیدیم به تپه‌های الله‌اکبر.
یک جهنم واقعی! دهان باز می‌کردی، بلافاصله مشتی پشه ورود می‌کرد!
گرما گرما گرما…
نتوانستم تحمل کنم. رفتم داخل ماشین و باد کولر.
یکتا اما چادر به چادر چرخید و سلام گفت به اهالی عشیره.
واقعا که اسب عربیست!
یکتا گفت قرار است برایشان حمام و توالت دایر کنند. با آب و برق. باید دید چه خواهد کرد‌.
دام‌هایشان در چند قدمی چادرهاست! بی‌علوفه!
بحران نبود علوفه جدیست. وقتی از خانه، بی‌حساب مردم را دعوت به ارسال فلان جنس کنیم، می‌شود این! انبوه نوارهای بهداشتی و نبود علوفه…

چند نوجوان دوره‌ام کردند. شیطون و خندان!
یکیشان گفت بیا باهم دوست شیم! بی‌مقدمه و با همین رکی و سادگی! هم را بغل کردیم…
گفت من کنگ‌فوآ کار کردم. گفتم بسم‌الله! یه راند مبارزه بریم؟
اینجا وضع غذا و آب افراطی خوب است. اما بتصورم دو خطر آوارگان را تهدید جدی می‌کند: ۱-بهداشت۲- گرمای جهنمی یک ماه آینده‌.
در بسیاری از خیابان‌های اهواز فاضلاب جاریست ایضا محله‌های سیل‌زده یا محصور! برخی محلات که از پیش از سیل نیز فاضلابشان در کوچه‌ها جاری بوده؛ مثل عین۲ و ملاشیه و حصیرآباد…
ربطی هم به سیل ندارد! گویی اینجا هنوز انقلاب نشده! بوی گند هست اینجا! صبح و شب! و حتی در خواب!
اینجا کولر آبی دردی را دوا نمی‌کند. هر خانه‌ای ولو فقیر و تهیدست حتما کولر گازی دارد. جز ملزومات است.
وحال، یا کولر سیل‌زده‌ها خراب شده و یا از بین رفته.
پیش‌بینی‌ها می‌گوید نهایتا ۲ ماه دیگر آب از خانه‌ها خالی خواهد شد. و این یعنی آغاز بحران کولر گازی.

سیل

روز پانزدهم-۹۸/۱/۲۷ قسمت دوم

دم دم‌های اذان مغرب، رسیدم به سه راهی خرمشهر. عماد زنگ زد: «بدو بیا ملاشیه. سیل بند شکسته…»
دربست گرفتم. بی‌انصاف مسیر یک ربعی را ۳۵‌تومن گرفت!
جاده که خاکی شد، راننده گفت جلوتر نمی‌توانم بیایم.
جمعیت پشت جمعیت. همه می‌دویدند. غالبا جوان و نوجوان. با بیل و گونی به دست. گاهی هم دست خالی!
رسیدم‌ به شکستگی سیل‌بند!
ساعت ۵ صبح شکسته بود‌؛ شکافی به طول ۳۰متر.
کسی نمی‌داند چطور شکسته! یحتمل کار خلق عرب است. مردم ساعت ۸صبح متوجه می‌شوند. فوج فوج سر می‌رسند.
گونی پرکردن تنها چاره آنها برای مقابله با سیل است. ۲-۳هفته‌ایست که کارشان همین است. انگار جزوی از زندگی و کسب‌وکارشان شده‌.

۲کیلومتر پیاده رفتم در میان ۲-۳هزارنفر، تا رسیدم به شکستگی سیل‌بند. شد ساعت ۹شب.
جوانان شهر، ۱۳ساعت در آب بودند، بدون هیچ تجهیزاتی! فقط یک بیل‌مکانیکی بود. آن هم از خود اهالی.
چند لاستیک را آتش زده بودند، برای گرم‌کردن! با رکابی و شورت کنار آتش می‌لرزیدند!
یاد غواص‌های کربلای۴ افتادم…
در همین جا! در خوزستان!
تاریخ تکرار می‌شود؛ فقط خدایا! چرا بازهم برای خوزستان…
شروع کردم به فیلم گرفتن. کسی داد زد: از چی فیلم می‌گیری؟ از بدبختی ما!
با بغض گفت.
گفتم خبرنگارم.
گفت برو عامو! خبرنگارم خبرنگارم جمع کن… کدومشو نشون دادین؟! از صبح تو آبیم. یکی نیومده اینجا! نه سپاه نه ارتش نه دولت….
اینارو با لرز گفت و رفت کنار آتش…
یکی به عربی داد زد…
نفهمیدم چی گفت!
ولی یک به یک پریدن توی آب!
آب گونی‌ها را داشت می‌برد…
یک نفر تا سینه توی آب، پشت گونی وایساده بود. رفتند پشت او.
پشت به پشت هم، ایستادند در آب…
خجالت کشیدم که من فقط فیلم می‌گیرم…
بدم آمد از خودم…
کارم شده تماشای مصیبت‌ها…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 11 =