سفر به لرستان

سیلنوشت – سفر به لرستان، روز دهم ۲

روز یازدهم-۹۸/۱/۲۳ قسمت سوم

اینجا برخلاف لرستان، جای خواب خوب داریم! آب و نان هم براه! ایضا دود!
با عادل و سیدعماد رفتیم حوالی عین۲.
کنار سیل‌بندهایی که مردم بر سر کانال سلمان زدند. رود کارون وارد کانال سلمان می‌شود.
این کانال یادگار شهید چمران است. برای مقابله با پیش‌روی عراق زده بود‌. آب را رها کرد جلوی تانک‌های عراقی؛ سال ۵۹.
کانال سر ریز دارد. مردم با گونی‌های خاک به امتداد دو طرف کانال سیل بند زدند.چند کیلومتر در ارتفاع ۲متر!
سه رودخانه به خوزستان می‌آید.
رود کارون که سدهای کارون ۱-۲-۳-۴-۵ بر آن است.
رود کرخه و سدش.
رود دز و سدش.
الان همه نگرانی از سد کرخه است. بزرگترین سد در خاورمیانه. چند متر تا پرشدن نهایی سد باقیست!
پس از آن سرریز…!
سد خاکی است. پس شکستنی نیست! سر ریز هم شود نمی‌شکند.
عادل بچه ساده اهوازی و راننده اسنپ در محله فقیرنشین حصیرآباد. چندروزیست که پرایدش شده ماشین حمل کمک‌ها.
هنوز به عین۲، چند کیلومتری مانده بود که جمعیتی هل‌هله کنان در خیابان آمدند! بزن و برقص!
اخم‌هام رفت تو هم. هزاران نفر خانه را رها کرده و آمدند کمک خوزستان…
اینها در رقص…!
با رقص‌هایی شبیه جوانان مصری در میدان التحریر!

القصه! غصه‌ام گرفت از این رقص و پایکوبی!
یهو عادل هم زد روی داشبورد. با ضرب آهنگ جمعیت! عماد گفت سیل‌بند شکسته بود، مردم سه شب وروز گونی پر کردند تا شکاف را پر کردند. و حالا خوش‌حالند که کار تمام شده‌.
شرمنده شدم از قضاوتم…

اینجا برخی اوقات سیل‌بندها می‌شکند. در تاریکی شب! خلق عرب می‌شکند. مثل ۵۹ که لوله‌های نفتی آبادان را منفجر می‌کرد!
خلق؟! خنده‌دار است. مگر می‌شود فریادِ خلق عرب را زد اما بشکنی تا سیل ببرد خانه خلق را!
جوانان شهر صبح تا شب را گونی پر می‌کنند، و شب سیل بند را نگهبانی. از ترس خیانت خلق عرب!
درست مثل ۵۹؛ که عراق از جلو می‌آمد و خلق عرب از پشت خنجر می‌زد بر گرده‌ی خلق!

پی‌نوشت:
هنوز بر جغرافیای منطقه مسلط نیستم. اینکه سیل از کجا حمله کرده؟ کجا زمین‌گیر شده؟ حملات احتمالی‌اش از کجا خواهد بود؟
ما در مقابلش چه خواهیم کرد؟ و ده‌ها سوال دیگر…
راه رسیدن به این پاسخ رفتن به جلسات نظامی‌ها و دولتی‌هاست! هرطور شده باید بروم!

یک سوال مهم:
چرا آذرماه ۹۷ آب سد کرخه را برای باران احتمالی خالی نکردند؟ ایا هواشناسی هشدار داده بود؟ اگر داده بود چرا وزارت نیرو کرخه را کمی خالی نکرد؟! اگر خالی شده بود بازهم سیل می‌آمد؟! بعید است.

سفر به لرستان

روز دهم-۹۸/۱/۲۳ قسمت ۴

اینجا هیچ چیز دقیق نیست!
همه چیز حدودا است!
تعداد روستاهای آب گرفته حدودا است!
آب نگرفته‌هایش هم حدودا است!
برآورد جمعیت سیل‌زده هم حدودیست!
تعداد کمپ‌ها دقیق نیست!
سامانه نیست!
یک ماه از سیل گذشته اما سامانه اطلاعاتی نیست!
فقط یک قلمش:
حدود جمعیت سیل‌زده در سوسنگرد ۵ هزارنفر، اما غذایی که پخت می‌شود ۱۷ هزار!
۱۲هزار بیشتر!
در اهواز برای هر نفر ۳غذا حتما هست!
اما دام‌ها علوفه ندارند!
برخی مزارع، وقت برداشت گندمش است، اما چون نقشه آب نیست، کشاورز هراس دارد از آوردن کمباین به زمینش. ترس دارد سیل کمباین را هم ببلعد!
نقشه آب تکمیل نیست؛ اینکه آب از کجا آمده، به کجا می‌رود، کجا رفته، کجا ایستاده، و…
اینجا همه نقشه‌ها حدودی است!
همه چیز حدودی است!
راه تاریک است و ظلمات!
نیروهای مردمی هم مانده‌اند! در اینکه بیایند یا برگردند!
رسانه که مرده!
هست ولی لَش است!
اینجا فارس و تسنیم و ایرنا و ایسنا و… عکاس بی‌بی‌سی اند! چون خط خبر ندارند، عکس می‌گیرند برای بی‌بی‌سی! اوست که خط خبر دارد.

سایه دیوار شک و تردید، در همه جلسات بلند است.
فرماندار شک دارد،
استاندار شک دارد،
سپاه شک دارد،
همه و همه در خوف و رجا‌یند!
اینجا قرارگاه دارد،
مقر دارد،
استانداری دارد،
کمیته بحران دارد،
هلال احمر دارد،
ارتش و سپاه و بسیج و فلان دارد،
لکن فرماندهی واحد ندارد!
اینجا شایعه حکمرانی می‌کند. حتی در جلسات مدیران و فرماندهان!
اینجا شناسایی معنا ندارد!
ده‌ها قرارگاه و سازمانِ سپاه آمده اما واحد شناسایی ندارد!
اطلاعات همه چیز، حدودی است!
همه جزیره‌ای عمل می‌کنند!
در هر جلسه‌ای می‌نشینم، حرف‌هایی می‌شنوم که حرف‌های جلسه قبل در ارگان و نهاد دیگر را نقض می‌کند!
برخی اوقات اختلاف بر سر نام فلان رود است که در کدام کانال می‌ریزد!
باورتان می‌شود؟
قطعا نخواهد شد. برخی این نوشتارم را سیاه‌نمایی خواهد خواند! بسم‌الله! بیاید صوت جلسات را گوش دهید!

پی‌نوشت:
این جنگیدن بدرد نمی‌خورد. آب از ما جلوتر است. شناسایی نکردیم. واحد اطلاعات نداریم. همین ما را سردرگم کرده.

روز دهم ۹۸/۱/۲۳- قسمت ۵

با عماد رفتیم حمیدیه در ۲۵کیلومتری اهواز.
رفتم روی پل شریعتی که بر کرخه است‌.
۴ طرف پل سیل‌بند زده‌اند؛ ۱۲ کیلومتر گونی پر کردند!
نبرد تن با سیل!
سرداری می‌گفت میلیون‌ها گونی در خوزستان پر شده!
رفتم کنار سیل‌بندها چرخی زدم. یک جانباز یک دست دیدم‌. عرب خوزستانی! از فرماندهان گونی‌پرکن‌ها بود!
یکی از رفقای تهرانی‌ام را دیدم. گفت اینجا هزاران نفر بودند تا گونی پرکنند اما نه گونی بود و نه بیل و نه خاک! همه چیز کم بود! برای هرچند نفر، یک بیل بود. عماد می‌گفت برخی بر روی سیل‌بند پاهایشان را بهم طناب کرده بودند! نشان از نرفتن و ماندن.
یاد فیلم عمرمختار افتادم؛ سکانسی که مجاهدان لیبیایی در برابر حمله ایتالیای‌ها، بر روی خاکریز‌ها پاهایشان را بهم می‌بستند. که یعنی می‌میرم اما نمی‌رویم!
پیرمرد چای‌فروشی می‌گفت ما اینجا تنها بودیم! نیروهای مردمی که آمدند جان گرفتیم برای مقاومت. سبزی‌فروشی‌ها در خیابان جار می‌زندند تا هرکس گونی در خانه دارد بیاورد! ده‌ها هزار گونی جمع می‌شود. ولی بازهم کم بوده تا ناگهان سیل گونی و خاک و کامیون می‌آید!
از کجا؟ نمی‌دانم.
باید بفهمم! محتمل است که کار خلق‌عرب یا وهابیون باشد، برای نفوذ در قلوب مردم. شایدم کار دیگری! حلقه مفقوده است.
شب آمدم قرارگاه کمیته مفقودین شهدای جنگ! سه راهی خرمشهر.
حسین یکتا را دیدم! سه روز پیش پل‌دختر دیدمش! داشت با سرداری حرف میزد. گوش تیز کردم: «تا وارد حمیدیه شدیم، رفتیم پل شریعتی! غوغایی بود. مردم دست‌تنها بودند؛ نه بیل بود نه گونی‌و…
زنگ زدم به فلانی. گفتم هرچه کامیون و فلان داری بفرست اینجا. هرچه از مردم پول گرفتم خرج شد! حساب خالیست!»

پی‌نوشت:
این روزها مدام با خود فکر می‌کنم که این قصه‌ها را چه کسی می‌نویسد؟!
آیا کسی برای فاطمه‌ ۳ماهه‌ی من، از قصه‌ی گونی‌پرکن‌های خوزستانی خواهد گفت؟! یا هنوز هم باید افسانه پتروس فداکار هلندی را بخواند!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + یازده =