شرح روایت واقعه ی قیام مسجد گوهرشاد

پرده اول

ساعت بزرگ صحن اسماعیل طلا می رفت تا دوازده نیمه شب شنبه را نشان دهد
مامورها در حرم به طرز مشکوکی در رفت و آمد بودند. ساعت دوازدهمین ضربه را نواخت در مسجد گوهر شاد جمعیت زیادی پای منبر امام زمان نشسته بودند منبری که اکنون شیخ بهلول گنابادی برآن نشسته است
حرم در سکوت بود و مردم مشغول مناجات های نیمه شب.
ناگهان صداهای عجیبی سکوت حرم را شکست؛ صداهایی مثل شکسته شدن در های حرم، صدای پای ارتشیانی که نزدیک می شدند، توپ‌های جنگی شروع به شلیک کردند، از ماذنه های حرم که همواره صدای اذان و مناجات به گوش می رسید این بار صدای مسلسل هایی بود که در حال درو کردن مردم بودند؛ نقطه هدف این مسلسل‌ها مردم بی سلاحی بودند که در مسجد گوهرشاد متحصن شده بودند. متحصنان قصد خروج از حرم را داشتند تا شاید بتوانند خود را به نقطه ی امنی برسانند اما مامورها راه های خروج را بسته بودند. هیچ کس جان سالم به در نبرد؛ هیچ کس.
اوضاع حرم دقیقا مثل عاشورای ثانی شده بود اما این بار این تزار روسی نبود که فرمان حمله به مسجد گوهرشاد را می داد بلکه شخصی به ظاهر مسلمان بود که فرمان حمله را داده بود؛ رضا میرپنج معروف به رضاخان

پرده دوم

حرم خلوت بود و به جز چند مامور دیگر کسی اجازه ورود نداشت، مامورها باید جنازه های به جا مانده از فرمان رضاشاه را با کامیون ها به بیرون از مشهد منتقل می کردند. جنازه هایی که طبق اعلام خود رژیم ۵۰ نفر بودند اما شاهدان عینی تا ۴۰۰۰ نفر را هم اعلام کرده اند . دیوار های مسجد گوهرشاد جای دست خونین و مغزهای پاشیده روی دیوار بود. خونهای ریخته شده مانع دیده شدن فرش ها می شد. در میان سیل کشته ها هنوز بودند افرادی که نفس می کشیدند اما آنها هم همراه با کشته ها دفن شدند و به عبارت بهتر زنده به گور شدند؛ به دستور رضا شاه کبیر قرار نبود آثار جرمی باقی بماند پس همه محکوم به مرگ بودند و کسی هم نباید این صحنه را می دید پس سه روز درب حرم را بستند و فقط برخی افراد خاص اجازه ورود داشتند

پرده سوم

سرهنگ قادری فرمانده تیپ پیاده مشهد ( که نقش اصلی را در کستار مردم داشت) با حالتی ترسناک و چشمان خونی وارد کلانتری شد، سرتیپ مطبوعی فرمانده لشگر خراسان وحت زده پرسید : کشتار هم شد ؟ قادری در حالی که صدایش می لرزید جواب داد : مثل گوسفند در مسجد و شبستان ها از کشته پشته ساختم.
قادری اوامر رضاشاه را مو به مو انجام داده بود و بابت این خوش خدمتی پاداش می خواست؛ آخر یک روز قبل از قتل عام مردم رضا خان به خراسان تلگراف داده بود که : تمام متحصنان و مسجد محکوم به اعدامند و امشب اگر ده هزار نفرهم کشته شوند ، باید استانه و مسجد فتح شود. حتی وی شخصا آن شب پای تلگراف آمد تا مبادا خبر کشتار مردم دیر به دستش برسد.
اما علت این همه کینه رضاشاه از مردمی بی سلاح چه بود ؟ مگر آنها چه می خواستند که باید اینقدر وحشیانه سرکوب می شدند ؟

پرده چهارم

در اواخر دوران قاجار بساطی گشوده شد تا برخی مردان که غالبا از طبقه اشراف بودند برای ادامه تحصیل به فرنگ سفر کنند؛ اما سوغاتی آنها سفرها سوغاتی نا مبارکی بود؛ آنها بعد از سفر به فرنگ و دیدن ترقی اروپاییان تنها عامل مترقی نبودن ایران را حجاب زنان معرفی میکردند. این اشراف بعد از بازگشت از فرنگ معتقد می شدند از موسر سر تا ناخن پایمان باید فرنگی شود.
از جمله این اشخاص میتوان به میرزا ملکم خان سید حسن تقی زاده علی اکبرداور و محمدعلی فروغی اشاره کرد
این افراد بعد از کودتای سیاه و روی کارآمدن رضا شاه از نزدیکترین افراد به وی بودند و تفکرات آنها روی رضا شاه تاثیر مستقیم داشت. بعد از تاج گذاری رضا شاه در سال ۱۳۰۵ از همان سالهای اول این افراد زمزمه های تغییر لباس ایرانیان می کردند اما همه این ها با مخالفت مردم و خواص مواجه می شدند تا اینکه رضا خان اولین و تنها سفر فرنگ خود را به ترکیه انجام داد.
بعد از بازگشت رضاخان روند تغییر لباس با سرعت بیشتری طی شد (تایم لاین روند) تا خبر اجبار سرگذاشتن کلاه شاپو و کشف حجاب به مشهد رسید، شیخ ابوالحسن قمی از مراجع قم ، بعد از اینکه شنید رضا خان قصد دارد تا لباس کفار را به عنوان لباس متحدالشکل ایرانی ها اعلام کند گفت :چرا می خواهید ما را مستهلک در تنصر (شبیه شدن به مسیحیان) فرمایند ؟ مگر لباس دیگر نمی توان درست کرد ؟ به رضاخان بگویید اگر لباسی غیر از لباس مسیحیت را بعنوان لباس متحد الشکل ایرانیان اعلام کند هم خودم میپوشم هم خانواده ام . اما مگر نگهبانان جرئت اعتراض به فرمان رضاخان را داشتند ؟ بنابراین خود شیخ از مشهد به تهران رفت تا با شاه صحبت کند.
اما در تهران شیخ و فرزندانش را در باغی در شهرری محبوس کردند و باغ را محاصره کردند. خبر به خراسان رسید . مردم مومن خراسان که مرجع تقلید خود را در بند می دیدند منتظر جرقه ای بودند تا شعله ور شوند.

پرده پنجم

در گوشه ای از صحن عباسی (صحن انقلاب کنونی) به خواب رفته بود ماموران آگاهی که او را تحت تعقیب داشتند وی را شناختند. ماموری آرام در گوشش گفت شما را شهربانی خواسته . بهلول بلند شد تا با انان به شهربانی برود . چند نفر بهلول را شناختند و وقتی متوجه شدند وی را بازداشت کرده اند به مامورین معترض شدند که : اینجا حرم امن است و حق ندارید کسی را در اینجا جلب کنید
مامورها بهلول را به کشیک خانه بردند تا رییس شهربانمی بیاید و به این دعوا فیصله دهد اما زود تر از رییس شهربانی خبر به یکی از خدام حرم به نام نواب احتشام رسید . وی سراسیمه و با کلاه پهلوی که بر سر داشت عازم حرم شد و شیخ بهلول را در بند دید و عصبی شد؛ اما عصبانیت او وقتی شعله ور شد که از حبس شیخ ابوالحسن قمی در تهران مطلع شد. به وسط صحن آمد و کلاه شاپو را از سر برداشت و زیر پا له کرد و فریاد زد : چهار هزار ادم از چهار پلیس می ترسید ؟ حمله کنید و شیخ را ازاد کنید. مردم به طرف کشیک خانه حمله کردند و با پس زدن پلیس ها بهلول را بر سر دست گرفته و با سلام و صلوات و شعار های تند علیه رضاخان و سلطنت به مسجد گوهر شاد بردند و بر منبر امام زمان نشاندند.بهلول همراه با جمعیت تصمیم به تحصن گرفتند. سر و صدای دا خل حرم مردم را به سمت حرم کشاند اما با ممانعت پلیس روبرو شدند و درگیری بوجود آمد نیروهای شهربانی برای سرکوب مردم مجبور به تیراندازی شدند که غائله ختم شد.
روز بعد روز آغاز تحصن بود؛ تولیت آستان سه نفر را برای مذاکره نزد شیخ بهلول گنابادی فرستاد . شیخ برای پایان تحصن چند شرط داشت که مهمترینش ممنوعیت اجبار لباس متحدالشکل برای زنان و مردان و آزادی شیخ ابوالحسن قمی بود
رضاخان این چند شرط را نپذیرفت و برای ختم غائله تصمیم گرفت دست به سلاح ببرد امام چه کسی جرات جسارت به آستان رضوی را داشت ؟ حتی سرهنگ شیخ لی هم که سنی مذهب بود از این جسارت ابا داشت و پیشنهاد رضاخان را برای فرماندهی این سرکوب نپذیرفت؛ اما قادری این خوش خدمتی را با کمال میل به عهده گرفت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 8 =